تبليغاتX
کامپیوتر و سبزی خوردن موجود است
امروز 

85/02/03

فعلا

سلام

این روزا همه چی داره همینجوری یه جوری میشه که من  دوست دارم
بازم جای شکرش باقیه
راستی مدتیه اونقدر سرم الکی شلوغ شده که حوصله و وقت اینترنت رو ندارم

این چند سطر هم واسه خالی نبودن عریضه نوشتم
همین
موفقیت تمامی آدمهای دنیا آرزوی جاودان ماست

تا باد چنین بادا

یا علی

 

نگاشته شده توسط محمد رضا صراحی در 23:2 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

85/01/01

سال نو مبارک

فرا رسیدن سال ۱۳۸۵ شمسی رو به همه ی دوستان تبریک می گم

امیدوارم سالی سرشار از موفقیت رو آغاز کرده باشیم

ان شاء الله

نگاشته شده توسط محمد رضا صراحی در 9:19 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

84/12/14

كودكي هايمان چه زود گذشت...(2)

هيچوقت يادم نمي ره ، سه ساله كه بودم خدا يه خواهر كوچولوي نازنازي بهمون داد كه من به خاطر شرايط سني و اينكه تا قبل از اون عضو كوچك خانواده بودم ، طبعاً بيشتر از بقيه ذوق مي كردم و بالا و پايين مي پريدم...

وقي كيف محتوي مرضيه(خواهر كوچولوي ما) رو گذاشتن زير نور مهتابي روي زمين من با بي تابي منتظر باز كردن زيپ اون بودم ، عذرا كه از همه بزرگتر بود اين كارو انجام داد و من و علي و نرگس هم خم شده بوديم و نيگاه مي كرديم ...

سر شب بود ، هيچوقت يادم نمي ره ، به قدري از مرضيه خوشمون اومده بود كه نوبتي اونو بغل مي كرديم و البته بنده به دلايل واضح مجبور بودم چهار زانو بشينم و بچه رو بذارن رو پام و ذوق و ذوق و ذوق ...

چند روزي گذشت ...

يه روز كه مادرم با ماما كه يه پيرزن بود داشتن بچه رو ورانداز مي كردن من متوجه شدم كه بدنش تاول هاي بزرگي زده، برام غير واقعي بود اما فكر مي كردم همه همينجورين...

ظهر كه شد ديدم خواهر بزرگم عذرا داره گريه مي كنه و تند تند حياط رو جارو مي كنه ...

هرچي ازش مي پرسيدم چي شده جوابمو نمي داد مي گفت چيزي نيست ، تا اينكه ديدم يه چيزي رو پيچيدن لاي پارچه سفيد و ماما داشت بالاي سرش يه چيزايي زمزمه مي كرد...

راستشو بخوايين بعد اون روز ديگه خودم چيزي يادم نمي آد ولي بقيه مي گن چند روز حسابي مريض شده بودم و مرتب ايراد مي گرفتم و ...

حالا وقتي فكرشو مي كنم اگه امكانات بهداشتي و درماني و ... بهتر بود، هيچوقت مرضيه ي ما و امثال اون طفل معصوما تلف نمي شدن ...

 

نگاشته شده توسط محمد رضا صراحی در 0:26 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

84/12/11

كودكي هايمان چه زود گذشت

انگار همين ديروز بود كه سر از پا نمي شناختيم و كيف در دست روانه مدرسه امان كردند...

زود تعطيل امان كردند و من و ابراهيم كه آن موقع همسايه و هم سن و سال بوديم(حالا هم) ؛كه البته كيف هايمان هم مثل هم بود! ؛ برگشتيم خونه، ولي با در بسته روبرو شديم، هر دوتاييمون...

كيف ها پرت شد بالا پشت بوم خونه ؛ بدون اينكه بدونيم عاقبتش پس گردنيه!

بعدش هم به ياد روزاي قبل دويدن تو كوچه ها و بازيهاي كودكانه اون زمونا ، بدون پلي استيشن 2 و ...

فقط يه لاستيك موتور يا دوچرخه و يه تيكه چوب و ده بدو گاز بده ...

حنجره هامون پنچر مي شد بس كه صداي موتور در مي آورديم ...

هر كي سريعتر مي دويد و صداي بيشتري از گلوي بيچاره اش در مي آورد برنده بود...

سر ظهر :: سر زانوها پاره پوره :: سرها پايين افتاده :: سر چي مي خواد دعوا بشه ؟؟؟

معلومه

بابا جون شماها ديگه بزرگ شديد ، مثلا ارواح عمه هاتون رفتيد مدرسه ، پس كي مي خواييد آدم بشيد؟
ادیسون هم اگه می خواست مثل شماها باشه به جای برق تیر چراغ برق هم نمی تونست اختراع کنه

شتلق ، فرود اولين پس گردني

آخ ، فرار بنده

وايسا پدر سوخته ، دويدن پدر دنبال بنده

بگيريدش ، همكاري اعضاي خانواده در دستگيري بنده

 

خلاصه ناهار زهرمارمون مي شد ، با چشم گريون سر سفره لقمه مي ذاشتن تو دهنمون و كلي دلداري

يكي نبود بگه اگه بچه اس پس چرا مي زنيدش

اگه حقشه پس چرا دلداريش مي ديد

خلاصه صورت و شلوار يه اندازه خيس مي شدن!!!  اما اين كجا و آن كجا؟!!!

بعدش هم دچار فراموشي مخصوص دوران كودكي مي شديم و با يه قربونت برم ننه هامون دوباره خر مي شديم

 

ادامه دارد...

نگاشته شده توسط محمد رضا صراحی در 1:3 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

84/11/08

يك علامت سئوال بزرگ

اون قديما وقتي كه خيلي كوچيك بوديم هميشه روز شماري مي كرديم كه موقع اش بشه و بتونيم بعد از ظهرا بريم و تعزيه ببينيم،

روز آخر هم كه ديگه جاي خودش رو داشت؛ درسته، عاشورا بود و بچه هاي هم سن و سال ما كه سر و صورت ها رو با ذغال سياه كرده بودن و يه نمايش كوچك از يكي از بزرگترين نمادهاي ايثار در طول تاريخ بشريت.

اما اون موقع ها هميشه واسه ي من سوال بود كه اين مردم سالي يك بار اين نمايش رو با همين ديالوگ ها ديدن، خيلي ها هم بيشتر اون نسخه ها رو حفظن و همراه با نسخه خوونا زمزمه مي كنن؛

اما وقتي حس و حالشون رو مي بيني ، فكر مي كني اولين باره كه دارن در مورد اين واقعه چيزي ميشنون.

 

چرا؟

 

مطمئنم شما كمتر اتفاقي رو مي تونيد نام ببريد كه تا اين اندازه محكمه و زمان كهنه اش نكرده و براي مردم مثل بقيه ي مرگ و ميرها عادي نشده،

خيلي ها روز سالگرد مرگ پدر و مادراشون هم اين اندازه كه روز عاشورا گريه ميكنن ، گريه نكردن

 

 چرا؟

 

تصورش خيلي سخته ولي بايد باور كنيم كه اون ابر مرد با 72 تن جلوي يك لشكر چندين هزار نفري وايساد و به جاي اينكه حتي يه قدم به عقب برداره به سمت اونا حمله كرد.

 

چرا؟

 

همه ي اين چراها و خيلي چراهاي ديگه سوالاتيه كه مرتب تو اين ايام به ذهن ما خطور مي كنه و هميشه هم احساس مي كنيم پاسخش رو بلديم!

 

در هر حال؛

 

فرا رسيدن سالروز قيام خونين كربلا و شهادت آزاد مردي از جنس نور

تسليت باد.

 

 

و يه جمله:

اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد.

 

فكر مي كنم اين جمله توي اين دور و زمونه بيشتر كاربرد داره، واسه خيلي ها؛      البته!!!

نگاشته شده توسط محمد رضا صراحی در 23:52 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

84/11/03

آه مادر؛ دلم سخت هواخواه توست

امروز ظهر وقتي از سر كار رفتم خونه، يه سر هم به خونه بابام اينا رفتم

خواهرم گفت كه حال مادر خوب نيست

نمي دونم چرا ولي فكر مي كنم ما هيچوقت نتونيم جاي اون باشيم

آدم تا خودش پدر يا مادر نشده نمي تونه دركشون كنه

حتي حالا كه من ازدواج كردم و 2 سال و خورديه كه مستقل زندگي ميكنيم و ليلا هم حسابي هوامو داره و حتي يه لحظه هم موقع مريضي منو ول نمي كنه،

بارها شده واسه يه سردرد عادي من چه كارا كه نمي كنه

اما من چي؟

يك صدم اون هم نيستم

بارها شده به خودم مي گم برم خونه حتماً دستاي پدر و مادر پيرم رو ببوسم و بابت اين همه فداكاري ...

اما هر دفعه يه چيزي شبيه خجالت كشيدن مانع ميشه

كاملا متوجه ام كه كاملا غلطه

ولي چيكار كنم؟ خودم هم نمي دونم

شايد اين دفعه تونستم و بعد از 28 سال اين كار رو واسه خودم عادتش كنم اگه خدا بخواد

باور كنيد انجام اين كارا سعادت مي خواد كه بايد نصيبمون بشه

اگه روزي صدبار هم اين كار رو بكنيم بازم به يك لحظه تحمل ما تو شكم مادر نمي رسه

پاشيد تا دير نشده و بانگ رحيل نيامده

بوسه بر دستان پدر و مادرامون رو يه عادت كنيم

ان شاءالله

نگاشته شده توسط محمد رضا صراحی در 21:13 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

84/10/28

كسي كه به آب اعتماد داشته باشد هرگز تشنه نخواهد شد. - امام علي (ع)-

فرا رسيدن سالروز اعلام پرچمداري اسلام بعد از نبي اكرم(ص)

 

 به بزرگ مردِ شجاعِ راستينِ راستكردارِ راست گفتارِ راست پندارِ مكه بعد از محمد امين

 

                                                     علی(ع) 

 

مباركباد.

نگاشته شده توسط محمد رضا صراحی در 19:31 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

84/10/26

هر کی لب تاپ مجانی می خواد بیاد تو

عزیزان دلبند من

هر کدوم از شماها که می خوایید صاحب یک لب تاپ رایگان بشید فقط  اینجا  کلیک کرده و ثبت نام کنید

برای ثبت نام روی کلمه Register now کلیک کنید

بعدش باید ۱۸ نفر از دوستاتون زیر مجموعه شما شده و ثبت نام کنن

از هر کامپیوتر فقط یک بار امکان ثبت نام وجود داره

موفق باشید

 

نگاشته شده توسط محمد رضا صراحی در 9:20 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

84/10/15

خدا رو شكر ...

نخستين همايش تجليل از نخبگان و برترين هاي علمي شهر اشكنان ديشب برگزار شد.

خب بالاخره بعد از گذشت اين همه سال بازم جاي شكرش باقيه كه مسئولين و بعضي نهادهاي دانشجويي به فكر انجام چنين كارهايي هستند.

اين موضوع باعث خوشحالي ما ميشه، اما بايد توجه كنيم كه چنين كارهايي در صورتي كه يك هدف معيني رو دنبال نكنه و فقط صرفاً به انجام يك همايش ساليانه بسنده كنه، خيلي سطحي و پيش پا افتاده ميشه.

اميدواريم اين حركت شروع و تشويقي باشه براي گرايش جوونا به سمت علم آموزي و كسب دانش و مهارت تا بلكه از قافله اي كه داره با شتاب هرچه بيشتر حركت ميكنه عقب نمونيم.

نظر من اينه كه در كنار كميت كه تعداد دانشجويان و دانش آموختگان شهرمونه به كيفيت اون هم توجه كنيم .

 

دكتر مظفري و دكتر طلعتي و خانم مهندس عباسي و ميلاد اكبر نژاد عزيزم و ...

آرزوي ما سربلندي و پيشرفت هاي عالي تر شماست.

پيروز باشيد و سربلند

نگاشته شده توسط محمد رضا صراحی در 11:29 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

84/10/12

آگهي استخدام!!!

چند وقت پيشا داشتم يه روزنامه ورق مي زدم چشمم به آگهي استخدام افتاد، خيلي جالب بود:

 

استخدام با حقوق ماهيانه 900000 تومان(نه ميليون ريال)

اما شرايط ثبت نامش جالب تر بود:

1 – داشتن مدرك فوق ليسانس

2 – تسلط كامل به زبان انگليسي در حد عالي

3 – داشتن سابقه كاري متناسب با مدرك تحصيلي به مدت 5 سال مفيد

4 – سلامت كامل جسمي و روحي و رواني و عدم اعتياد

5 – تسلط كامل به كامپيوتر و نرم افزارهاي تخصصي مربوط به رشته تحصيلي

6 – داراي روابط عمومي عالي – خوش برخورد – خوش تيپ – خوش پوش و ...

در كل يه چيزي تو مايه هاي دمت گرم خودمون!

 

ديگه ادامه شو نخوندم

گفتم: كسي كه اين همه شرايط رو يكجا داشته باشه كه ديگه نمياد واسه شما كار كنه ميره يه شركت ميزنه شما واسه اش كار كنيد

گفتم برم همون پاركاب داوودخطر وايسم بليط واحد پاره كنم بهتره

اين شرايط به قیف ما نمی خوره

نگاشته شده توسط محمد رضا صراحی در 8:26 | موضوع:
• لینک ثابت   •