84/08/24
جهانخواران دارن روي كره مريخ چغندر ميكارن ما وايستاديم سوت مي زنيم
84/08/23
بارون قهرو
امروز داهاتِ ما بويِ بارون رو به خودش گرفته بود ، آخه نمنمكي باريد و بعد هم قهر كرد و بساطش رو جمع كرد و رفت ...
شايد مقصر ما بوديم كه ازش استقبالِ خوبي نكرديم و همش آخ و اوخ كرديم از اينكه خيس شيم يا كارمون لنگ بمونه ،
من هم يادِ يكي از دوستام (مهدي) افتادم كه هر وقت جناب بارون دير مي كرد مي رفت چترش رو ورميداشت زير دوش وايميستاد (با لباس) مي گفت: دلم برايِ بارون تنگ شده !!!!
84/08/23
یک خاطره
سه سال پيش كه با اتفاق ميلاد و مهدي و هادي و ليلا شغل كمي تا قسمتي شريف كامپيوتر فروشي (رايانه ماركتينگ) را شروع كرديم ، اصلاً فكرش را نمي كردم كه نفر باقيمانده در انار آبي من باشم . و اينكه مجبور باشم براي گذراندن اموراتم جلوي درب يك شركت رايانه اي سبزي و تره بار بفروشم و داخل شركت رايانه ( البته اين يك شوخيه كه مي ترسم در آينده اي نه چندان دور محقق بشه .... به قول مامانم:
دير تَلّي بو دايي جان نه )

