84/11/03
آه مادر؛ دلم سخت هواخواه توست
امروز ظهر وقتي از سر كار رفتم خونه، يه سر هم به خونه بابام اينا رفتم
خواهرم گفت كه حال مادر خوب نيست
نمي دونم چرا ولي فكر مي كنم ما هيچوقت نتونيم جاي اون باشيم
آدم تا خودش پدر يا مادر نشده نمي تونه دركشون كنه
حتي حالا كه من ازدواج كردم و 2 سال و خورديه كه مستقل زندگي ميكنيم و ليلا هم حسابي هوامو داره و حتي يه لحظه هم موقع مريضي منو ول نمي كنه،
بارها شده واسه يه سردرد عادي من چه كارا كه نمي كنه
اما من چي؟
يك صدم اون هم نيستم
بارها شده به خودم مي گم برم خونه حتماً دستاي پدر و مادر پيرم رو ببوسم و بابت اين همه فداكاري ...
اما هر دفعه يه چيزي شبيه خجالت كشيدن مانع ميشه
كاملا متوجه ام كه كاملا غلطه
ولي چيكار كنم؟ خودم هم نمي دونم
شايد اين دفعه تونستم و بعد از 28 سال اين كار رو واسه خودم عادتش كنم اگه خدا بخواد
باور كنيد انجام اين كارا سعادت مي خواد كه بايد نصيبمون بشه
اگه روزي صدبار هم اين كار رو بكنيم بازم به يك لحظه تحمل ما تو شكم مادر نمي رسه
پاشيد تا دير نشده و بانگ رحيل نيامده
بوسه بر دستان پدر و مادرامون رو يه عادت كنيم
ان شاءالله

