84/11/08
يك علامت سئوال بزرگ
اون قديما وقتي كه خيلي كوچيك بوديم هميشه روز شماري مي كرديم كه موقع اش بشه و بتونيم بعد از ظهرا بريم و تعزيه ببينيم،
روز آخر هم كه ديگه جاي خودش رو داشت؛ درسته، عاشورا بود و بچه هاي هم سن و سال ما كه سر و صورت ها رو با ذغال سياه كرده بودن و يه نمايش كوچك از يكي از بزرگترين نمادهاي ايثار در طول تاريخ بشريت.
اما اون موقع ها هميشه واسه ي من سوال بود كه اين مردم سالي يك بار اين نمايش رو با همين ديالوگ ها ديدن، خيلي ها هم بيشتر اون نسخه ها رو حفظن و همراه با نسخه خوونا زمزمه مي كنن؛
اما وقتي حس و حالشون رو مي بيني ، فكر مي كني اولين باره كه دارن در مورد اين واقعه چيزي ميشنون.
چرا؟
مطمئنم شما كمتر اتفاقي رو مي تونيد نام ببريد كه تا اين اندازه محكمه و زمان كهنه اش نكرده و براي مردم مثل بقيه ي مرگ و ميرها عادي نشده،
خيلي ها روز سالگرد مرگ پدر و مادراشون هم اين اندازه كه روز عاشورا گريه ميكنن ، گريه نكردن
چرا؟
تصورش خيلي سخته ولي بايد باور كنيم كه اون ابر مرد با 72 تن جلوي يك لشكر چندين هزار نفري وايساد و به جاي اينكه حتي يه قدم به عقب برداره به سمت اونا حمله كرد.
چرا؟
همه ي اين چراها و خيلي چراهاي ديگه سوالاتيه كه مرتب تو اين ايام به ذهن ما خطور مي كنه و هميشه هم احساس مي كنيم پاسخش رو بلديم!
در هر حال؛
فرا رسيدن سالروز قيام خونين كربلا و شهادت آزاد مردي از جنس نور
تسليت باد.
و يه جمله:
اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد.
فكر مي كنم اين جمله توي اين دور و زمونه بيشتر كاربرد داره، واسه خيلي ها؛ البته!!!

