تبليغاتX
کامپیوتر و سبزی خوردن موجود است
امروز 

84/12/11

كودكي هايمان چه زود گذشت

انگار همين ديروز بود كه سر از پا نمي شناختيم و كيف در دست روانه مدرسه امان كردند...

زود تعطيل امان كردند و من و ابراهيم كه آن موقع همسايه و هم سن و سال بوديم(حالا هم) ؛كه البته كيف هايمان هم مثل هم بود! ؛ برگشتيم خونه، ولي با در بسته روبرو شديم، هر دوتاييمون...

كيف ها پرت شد بالا پشت بوم خونه ؛ بدون اينكه بدونيم عاقبتش پس گردنيه!

بعدش هم به ياد روزاي قبل دويدن تو كوچه ها و بازيهاي كودكانه اون زمونا ، بدون پلي استيشن 2 و ...

فقط يه لاستيك موتور يا دوچرخه و يه تيكه چوب و ده بدو گاز بده ...

حنجره هامون پنچر مي شد بس كه صداي موتور در مي آورديم ...

هر كي سريعتر مي دويد و صداي بيشتري از گلوي بيچاره اش در مي آورد برنده بود...

سر ظهر :: سر زانوها پاره پوره :: سرها پايين افتاده :: سر چي مي خواد دعوا بشه ؟؟؟

معلومه

بابا جون شماها ديگه بزرگ شديد ، مثلا ارواح عمه هاتون رفتيد مدرسه ، پس كي مي خواييد آدم بشيد؟
ادیسون هم اگه می خواست مثل شماها باشه به جای برق تیر چراغ برق هم نمی تونست اختراع کنه

شتلق ، فرود اولين پس گردني

آخ ، فرار بنده

وايسا پدر سوخته ، دويدن پدر دنبال بنده

بگيريدش ، همكاري اعضاي خانواده در دستگيري بنده

 

خلاصه ناهار زهرمارمون مي شد ، با چشم گريون سر سفره لقمه مي ذاشتن تو دهنمون و كلي دلداري

يكي نبود بگه اگه بچه اس پس چرا مي زنيدش

اگه حقشه پس چرا دلداريش مي ديد

خلاصه صورت و شلوار يه اندازه خيس مي شدن!!!  اما اين كجا و آن كجا؟!!!

بعدش هم دچار فراموشي مخصوص دوران كودكي مي شديم و با يه قربونت برم ننه هامون دوباره خر مي شديم

 

ادامه دارد...

نگاشته شده توسط محمد رضا صراحی در 1:3 | موضوع:
• لینک ثابت   •