تبليغاتX
کامپیوتر و سبزی خوردن موجود است
امروز 

84/12/14

كودكي هايمان چه زود گذشت...(2)

هيچوقت يادم نمي ره ، سه ساله كه بودم خدا يه خواهر كوچولوي نازنازي بهمون داد كه من به خاطر شرايط سني و اينكه تا قبل از اون عضو كوچك خانواده بودم ، طبعاً بيشتر از بقيه ذوق مي كردم و بالا و پايين مي پريدم...

وقي كيف محتوي مرضيه(خواهر كوچولوي ما) رو گذاشتن زير نور مهتابي روي زمين من با بي تابي منتظر باز كردن زيپ اون بودم ، عذرا كه از همه بزرگتر بود اين كارو انجام داد و من و علي و نرگس هم خم شده بوديم و نيگاه مي كرديم ...

سر شب بود ، هيچوقت يادم نمي ره ، به قدري از مرضيه خوشمون اومده بود كه نوبتي اونو بغل مي كرديم و البته بنده به دلايل واضح مجبور بودم چهار زانو بشينم و بچه رو بذارن رو پام و ذوق و ذوق و ذوق ...

چند روزي گذشت ...

يه روز كه مادرم با ماما كه يه پيرزن بود داشتن بچه رو ورانداز مي كردن من متوجه شدم كه بدنش تاول هاي بزرگي زده، برام غير واقعي بود اما فكر مي كردم همه همينجورين...

ظهر كه شد ديدم خواهر بزرگم عذرا داره گريه مي كنه و تند تند حياط رو جارو مي كنه ...

هرچي ازش مي پرسيدم چي شده جوابمو نمي داد مي گفت چيزي نيست ، تا اينكه ديدم يه چيزي رو پيچيدن لاي پارچه سفيد و ماما داشت بالاي سرش يه چيزايي زمزمه مي كرد...

راستشو بخوايين بعد اون روز ديگه خودم چيزي يادم نمي آد ولي بقيه مي گن چند روز حسابي مريض شده بودم و مرتب ايراد مي گرفتم و ...

حالا وقتي فكرشو مي كنم اگه امكانات بهداشتي و درماني و ... بهتر بود، هيچوقت مرضيه ي ما و امثال اون طفل معصوما تلف نمي شدن ...

 

نگاشته شده توسط محمد رضا صراحی در 0:26 | موضوع:
• لینک ثابت   •